8سال است می سوزیم

به گزارش مینی ست، 17 سالش تمام شده و قدم به 18سالگی گذاشته است. سال جاری دیپلمش را می گیرد و باید کنکور بدهد و وارد دانشگاه گردد. همه ما که این مقطع سنی را گذرانده ایم، می دانیم این سال ها پر از روزهایی است که امید در اوج است و برنامه ریزی برای آینده سرشار از شوق زندگی مان می نماید اما سیما شادکام هشت سال است با بیم و ترس و اضطراب زندگی می نماید.

8سال است می سوزیم

سیما، یکی از دختران مدرسه شین آباد است که سال 91 در چنین روزی بخاری کلاس شان آتش گرفت و 29دانش آموز در میان شعله های آتش گرفتار شدند.

دو نفرشان به دلیل شدت سوختگی فوت کردند و بقیه هشت سال است مراحل درمان را سپری می نمایند، اما هنوز به شرایط ثابتی نرسیده اند، هنوز سوختگی ها و نقص عضوها اذیت شان می نماید. سیما و دیگر دوستان ش سال آخر دبیرستان هستند و همگی دوست دارند به دانشگاه بفرایند و ادامه تحصیل بدهند. اما به گفته سیما یک سالی هست که کرونا آمده و همان برنامه ریزی ها و درمان های کشدار را هم به هم ریخته و یک سالی هست که فرایند درمانشان قطع شده و باید دچار سوختگی عمیق باشی تا بدانی که وقتی درمان متوقف می گردد بدن چه واکنش منفی و جانسوزی نشان می دهد چنان شدید که جای سوختگی تازه می گردد و عفونت می نماید.

سیما که بخشی از صورت و دستان و ران پایش سوخته، مدتی است عفونت صورت کلافه اش نموده. درمان به دلیل کرونا متوقف شده، اما آتشی که هشت سال قبل به جان این دخترکان افتاده بود همچنان آنها را می سوزاند.

دختران شین آباد، دیروز ویدئویی را که آماده نموده بودند در شبکه های اجتماعی منتشر کردند. آنها با گل به ملاقات کادر درمان بیمارستان پیرانشهر رفتند و از آنها تقدیر کردند که در دوره کرونا مراقب سلامت مردم شهر هستند. بعد به سر مزار دو دوستی که جان شان را از دست داده اند، می فرایند و گلایه می نمایند که کرونا آمد و مسؤولان آن قدر درگیر این ویروس شدند که یادشان رفت دخترکان سوخته شین آباد منتظر ادامه درمانند. منتظرند تا شاید بعد از گذشت سال ها به زندگی عادی برگردند.

ما را فراموش نموده اند

سیما می گوید وقتی شما تلفن کردید و پدرم گفت سیما بیا یک خانم خبرنگار می خواهد با تو صحبت کند، تعجب کردم که مگر هنوز کسی هست که ما را به یاد داشته باشد! آن اوایل و دو سه سال بعداز آن سازمان های مردم نهاد و خیرین به ما توجه نموده و یاری مان می کردندکه شرایط روحی مان را بازیابی کنیم . مسؤولان هم به ما توجه بیشتری می کردند، اما مدت هاست آنها هم ما را فراموش نموده اند. دیروز نماینده پیرانشهر به ملاقات ما آمد و گفتیم از دولت بخواهد برای ما سهمیه ای برای ورود به دانشگاه در نظر بگیر د یا دیپلم که گرفتیم، جایی استخدام مان کند. او هم گفت همه تلاشم را می کنم اما قول نمی دهم. دست ها و صورت ما سوخته است، با شرایطی که داریم تصور نمی کنم کسی به ما کار بدهد. قرار بود ما را برای درمان به آلمان بفرستند، اما نفرستادند و سال هاست در یک بیمارستان آموزشی درمان می شویم. پزشکان خوبی روی درمان ما کار می نمایند اما امکانات لازم را ندارند. خود این پزشکان می گویند اگر اعزام می شدیم الان دوساله درمان مان تمام شده بود اما الان هشت سال است و یک سال هم هست که به دلیل کرونا درمان مان متوقف شده است. می گویند بیمارستان ها آلوده است و خطرناک است که برویم آنجا. در این یک سال حتی یک بار هم یکی از مسؤولان وزارت بهداشت سراغ مان را نگرفتند. جای زخم ها عفونت نموده، پوست مان خشک شده و بعضی قسمت ها هم گوشت اضافی آورده است. مفصل هایی که دچار سوختگی شده بود در این یک سال خشک و بسیار دردناک شده. خسته شده ایم از این همه درد و عفونت. گاهی افسردگی مان عود می نماید و بیزار می شویم از زندگی. هر جا می رویم همه نگاه مان می نمایند، به خصوص بچه ها. انگار چیز عجیبی دیده اند. همه اینها اثر گذاشته. هشت سال است! اگر بچه های مسؤولان هم دچار چنین مصیبتی می شدند آیا هشت سال و بیشتر فرایند درمان شان طول می کشید؟ قرار بود ما را بفرستند خارج جراحی پلاستیک شویم تا شرایط بدن مان ثبات پیدا کند، اما نفرستادند و با امکانات محدود ایران هر بار قسمتی از بدن مان را جراحی می نمایند اما این طرف را درست می نمایند طرف دیگر خراب می گردد.

هوشیاری مان کم شده

ما برای انجام جراحی ها زیاد بیهوش شده ایم. آن قدر که دیگر مغزمان از حالت عادی خارج شده و زود خسته می شویم. هوشیاری ام به شدت کم شده. دو ساعت بیشتر نمی توانم درس بخوانم. گاهی یک ساعت که درس می خوانم خوابم می برد. هفته قبل که رفتم دکتر گفت: کم خونی داری، ویتامین های بدنت کم است. زخم معده هم که داری و دریچه قلبت گشاد شده است. آن قدر گفت که گفتم: آقای دکتر، بگو اصلا زنده نیستم دیگر. سال آخر دبیرستان هستیم و اضطراب مان روز به روز بیشتر می گردد. باید کنکور بدهیم، اما ما که مثل دانش آموزان عادی درس نخوانده ایم. قرار بود برایمان کلاس خصوصی برگزار نمایند اما نگذاشتند. ما باید مرتب لیزر شویم تا انگشتان مان از کار نیفتد، اما از وقتی کرونا آمد، لیزر هم نشده ایم.کرونا هم جان مان را تهدید می نماید، و هم درمان مان را مختل نموده است.

به فکر دختران شین آباد باشید

پدر سیما راننده لودر است. به گفته خودش شش ماه از سال را کار دارد و شش ماه بیکار است.کرونا هم که اوضاع را بدتر نموده است. با آن لهجه شیرین کردی همان اول از من می پرسد تهران با کرونا چه می کنیم؟ می گوید: شنیده ام اوضاع تهران خیلی خراب است. مراقب خودتان باشید! از حال و احوال بچه هایش که می پرسم می گوید: خوبند، اما درمان سیما به دلیل کرونا متوقف شده و بچه هایمان که سال91 سوختند حال و روز خوبی ندارند. با همان لحن مهربانش می گوید نماینده مجلس به ملاقاتشان آمده و می گوید: خدایی اش را بگویم همه مخارج درمان را دولت داده و ما هزینه ای ننموده ایم. از آب خوردن شان گلایه می نماید که گل آلود است و قابل خوردن نیست و نمی داند چرا دولت برای آب خوردن شین آباد که به شهر هم نزدیک است، کار نمی نماید.در میان حرف هایش از دختر دومش، سونیا می گوید که تا کلاس نهم درس خوانده و ترک تحصیل نموده. می پرسم چرا ترک تحصیل نموده؟ می گوید: نمی دانم. هر چقدر اصرار می کنم درسش را بخواند، قبول نمی نماید.

سیما درباره خواهرش می گوید: روزی که کلاس ما آتش گرفت من کلاس چهارم بودم و خواهرم کلاس دوم. صورتم سوخته و سیاه شده بود و سونیا از روی کاپشنم مرا شناخته و آمده دستم را گرفته. من فقط جیغ می کشیدم از شدت درد. سونیا بعد از آن اتفاق مدت ها افسرده شده بود و با کسی صحبت نمی کرد. الان هم ترک تحصیل نموده و می گوید: می خواهم ازدواج کنم. قبلا در شین آباد دخترها بیشتر دوست داشتند درس بخوانند؛ اما دو سه سالی است دخترها با سن کم ازدواج می نمایند. نمی دانم اتفاقی که برای ما رخ داد در این تصمیم آنها تاثیر داشته یا نه. اما به نظرم شین آبادی ها و به خصوص دخترانش به یاری های مشاور احتیاج دارند که اصلا به آن توجهی نمی گردد. ما که سوختیم، روحیه مان هم سوخت، اما هیچ کس نیست که به ما بگوید چگونه می توانیم به زندگی ادامه دهیم، آن هم در شرایطی که امیدمان رو به خاموشی است

طاهره آشیانی - روزنامه نگار / روزنامه مینی ست

منبع: جام جم آنلاین
انتشار: 13 دی 1399 بروزرسانی: 13 دی 1399 گردآورنده: miniset.ir شناسه مطلب: 1317

به "8سال است می سوزیم" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "8سال است می سوزیم"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید